سفارش تبلیغ
صبا

مهدی مشکات ـ شعرونظر

 


باسلام و سپاس. هرچند اخیرا تمام سروده ها را بازنگری و ویرایش کردم؛ اما فعلا  اون تغییرات را  در این وبلاگ وارد نمی کنم. فقط شعر آه بانو را که بنظرم از اهمیت ویژه ای برخورداره، و بیش ازهمه هم تغییر کرده (خصوصا قسمت4 اون،) مجددا تقدیم می کنم. ضمنا از خوانندگان عزیز می خواهم که این سروده را تنها به چشم شعر نخوانند؛ بلکه به دیده ی یک اندیشه نامه (در مورد زن) به آن نگاه کنند و در صورت امکان نقد و نظر بفرمایند. (همچنین توجه کنید که این مجموعه دارای 5 قسمت است و در دو پست پشت سرهم  ارسال شده)

 

 

 

به امید «روز زن».                          

تقدیم به همسر و همسفر گرامی ام. پاک‌بانوی بی همتایی که تک تک رؤیاهای شیرین  

این مثنوی را برایم  تعبیر کرد.

 

 

 

 

آه بانو1

 

 

        

 

 

اصل زن فلسفه ی  گل دارد

دامن از باغ تکامل دارد

 

زن که حساس ترین ادراک است..

تپش مهر خدا در خاک است..

 

زن که این قدر شکر می‌ ریزد..

از هر انگشت، هنر می ریزد..

 

زن که اندیشه‌ی  قمصر دارد..

عطر در شیشه‌ی  همسر دارد..

 

زن که محبوب پیمبر شده است..

خوش به حالش، چه معطر شده است

 

 یعنی از محمل راز آمده زن

 همره عطر و نماز آمده زن

 

پای بر فرق بهشت آورده

خانه را غرق بهشت آورده

 

چه کسی خوبتر از زن دیده؟

خوب‌ها را چه کسی زاییده؟

 

مردها هرچه که سرور باشند

پیش مادر، همه نوکر باشند

 

هی ننازیم که  قوّامانیم*

ما «‌الف بچة»‌‌ این مامانیم...

 

 .......................................................... 

*ازدنیای شما، سه چیز برای من پسندیده شد: زن و عطر، و روشنی چشم ام در نماز ـ  الخصال؛ ج 1 :ص 165  .

*« الرّجالُ قوّامون عَلیَ النِّساء :نساء34»

 

غمزه از جنس ملَک دارد زن

مثل دریاست، نمک دارد زن

 

بس که مانند ملَک معصوم است

چشم نامحرم از او محروم است

 

مینیاتوریِ عشق است انگار

یا خودِ حوریِ عشق است انگار

 

                                           چشم عشق است ـ ببین اشکش را !

                                           پاک کن زودتر این اشکــــش را  

 

 

 

 آهبانو 2

 

زن لطیف است خفیفش نکنند!

آلت دست کثیفش نکنند!

 

گوهر است این، نشود بازیچه!

«اصل آزادی زن» یعنی چه؟!

 

زن خودش مادر آزادی‌هاست

بانی و بانوی آبادی‌هاست

 

مثل لیلی که به محمل باشد

زن دقیقاً مثَلَش «دل» باشد:

 

دل در این سینه کجا در بند است؟

این نه بند است، که این «پیوند» است

 

دل در  این تن شریان‌ها دارد

عالم از زن جریان‌ها دارد

 

پس ببین، معنی «‌پیوند»‌‌ این است

معنی «‌همسر دلبند»‌‌  این است

 

تپش دل، تپش تن آرد

زندگی هم تپش از زن دارد

 

خانه از دسـت زنان می‌چرخد

دور «زن»،  پس دو جهان می‌چرخد

 

خسروان گرچه جهان می گیرند

«دل» مهم است و زنان می‌گیرند

 

بله مردان سرِکارند این جا

بانوان خوب سوارند این جا!...

 

این همه گفتم، اگر«زن» باشد

نه که تنها تن و مانکن باشد

 

همه ی فلسفه ی زن «تن» نیست

آدمی زاده که گاو آهن نیست

 

نه فقط غمزه‌ی  لیلی دارد

یک جهان ثروت ملّی دارد

 

                                        زن ایرانی اگر بر می‌گشـــت

                                       "عصر بد" مشرق دیگر می‌گشت

  

 

          

***

 

زن نه بازار و بزک کم دارد

دلِ حوّا  سرِ آدم دارد

 

ما اگر کاملاً آدم بودیم

فکرِ آزادیِ با هم بودیم

 

زن گل است این دل اگر «دل» باشد

گل نباید همه جا  وِل باشد

 

این که هفتاد قلم می خواهد

شهربانوست، حرم می خواهد

 

                                          حرمش باش حـــرامش نکنند

                                          مرغ عشق است به دامش نکنند

 

 

 ***

 

پیشتر نیز خطا می کردند

به زنان جور و جفا می کردند

 

مرد اگر هر شر و شوری می کرد

زن فقط سنگ صبوری می کرد

 

سطح اندیشه که پایین تر بود

زن گرفتارتر از شوهر بود

 

مرد اگر دغدغه‌اش «کار»اش بود

زندگی بر سر زن  بارَش بود

 

مادران شمع شبستان بودند

چقدَر مثل شهیدان بودند

 

گرچه دین بوسه زَدَستش بر دست

زندگی پینه به دستش می‌بست..

 

حال، از این ورِ بام افتادیم

حق زن را کف دستش دادیم!

 

 عصر ما مدعیِ زن شده است

زن چراغش ـ بله ـ روشن شده است

 

شهر و بازار، چراغان از زن

خانه‌ها شام غریبان از زن

 

زن عروسک شد و مامانی شد

راه افتاد و خیابانی شد

 

عصر ما عصر مزخرف شده است                            

زن ـ ببین! ـ طعمه ی مصرف شده است

 

عصر پرمصرفی و شیکی شد

زن عمل کرد و پلاستیکی شد

 

خوب بازار عمل هم داغ است

وای بر هرکه دماغش چاق است!...

 

                                      زن «به روز» آمد و شب شد روزم

                                      برو پروانه!  خودم می سـوزم...

 

آه بانو 3

 

عصر دلسردی و قهر آمده است

مهد کودک  پُرِ شهر آمده است

 

خانه‌ها کلبه‌ی احزان شده‌اند

سالمندان چو غریبان شده‌اند

 

جای بی بی همه  سی دی داریم

تربیت‌های جدیدی داریم

 

برکت خانه‌ی  ما بی بی بود

رونق زندگی از نی نی بود

 

زن که از خانه روان شد دیگر

زندگی برگ خزان شد دیگر

 

همه گم کرده‌ی چیزی شده‌اند

ناخودآگاهِ غریزی شده‌اند

 

                                      هرکسی در به درِ چیزی شد

                                     دوره‌ی دوری و پاییزی شد

 

  ادامه در پست بعدیhttp://mahdimeshkaat.parsiblog.com/Posts/300/

 

 


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)