سفارش تبلیغ
صبا

مهدی مشکات ـ شعرونظر


 یادباد آن روزگاران...

این یادداشت را از روزگارخوب گذشته ام پیدا کردم . روزگاری که هم اکنون داغ و دریغ اش برایم مانده است؛ دریغ از گنج روانی  که چه  روان یافتم ؛ و  هم  داغ از اینکه چه روان باختم *

حالا تو اما نازنین:

 

                       فرصت شمر طریقت رندی که این نشان   چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست:


 

...وقتی شما منزل خود را به کسی می فروشید، این عمل فروش،به وسیله ی چند کلمه(صیغه ی مبایعه) انجام می شود که شما و طرف مقابل روی کاغذ می نویسید و امضا می کنید. همین که این کلمات امضا شد، دیگر قانونا تمام اختیارات این منزل از دست شما خارج می شود و خانه ی شما از ملکیت و اختیار شما بیرون خواهد رفت. اما نکته این جاست که: تا وقتی شما کلید را به خریدار تحویل ندهید و اثاث ها را از خانه خارج نکنید،  یا آنکه همه ی آن ها را هم به صاحبخانه نفروشید، هنوز آثار این معامله عملا محقق نمی شود.

حال در «بیعت» هم همین طور است. در بیعت، شما تمام هستی خودتان را ـ با همان صیغه ی بیعت ـ به امام خود می فروشید، و تمام اختیارات خود را نیز به ایشان واگذار می کنید. قرار است از این به بعد، امام در جان شما ساکن شود، و در واقع امام در جان شما ظهور کند. دقت کنید: «امام در جان شما ظهور کند! » و اگر این اتفاق بیفتد، درواقع همان اسم اعظم الهی در شما ظهور کرده است.به همین علت، هر کس حقیقتا بتواند با خلیفه ی خداوند بیعت کند ومردانه پای بیعت خود بایستد، با همین بیعت، به عالی ترین مقامات خواهد رسید، مقامی که قبلا گفتیم: بزرگی مثل مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی حسرت آن را در آخر عمرش می خورد! خدا می داند این میانبُرترین راه سلوک است که بقول حافظ "یکشبه ره صدساله می رود". همان طور که امثال حرّبن یزید ریاحی و زهیر بن قین هم اتفاقا یکشبه رفتند. خدا می داند که اگر به ما اجازه ی این بیعت را بدهند و حقیقتا بر این بیعت استقامت کنیم، "جام جهان نما" به ما داده می شود؛ و هم باز بقول حافظ:

    زملک تا ملکوتش حجاب بردارند    هرآنکه خدمت جام جهان نما بکند

اما سخن این بود که اگر واقعا بیعت کرده ایم دیگر خودمان نباید در خانه ی نفس مان دخل وتصرف کنیم. تو دیگر معامله کردی، جانت را فروختی، اختیارات زندگی ات دست خودت نیست، هراتفاقی افتاد، چه تلخ و چه شیرین، دیگر نباید شکایت کنی، باید به این اعتماد رسیده باشیم که در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست. دیگر نفس ما "صاحب"  دارد. آخر مگر می شود صاحبخانه ی غیرتمند، در خانه را باز بگذارد تا هرکس وناکسی بیاید و هر کاری می خواهد در منزلش بکند؟!...منظورم این است که مگر می شود یک مو از سر شما بدون اجازه ی صاحبتان کم شود؟ ..بله مشکل در همین اعتمادی ست که باید به مولایمان پیدا کنیم. یقین کنیم همه ی مقدرات زندگی ما، شاهنامه ای ست که به دست سلطان عالم نوشته می شود و "شاهنامه اخرش خوش است" همه ی قصه همین است...«قل لن یصیبنا الا ما کتب الله لنا هومولینا (51توبه)نعم المولی و نعم النصیر:40انفال» به به ازاین آیه.

بله جانا، صاحب دار شدن خرج دارد، و خرجش همین نفس توست، دغدغه ها و نگرانی های توست، آرزوی های توست.. اگر توانستی همه ی این ها را همواره به حساب مولایت بگذاری و در همه حال، چیزی جز خود او، و جز خواسته های او را طلب نکنی، آن وقت  است که بیعت کرده ای

ومقدمکم اَمام طلبتی وحوایجی فی احوالی و اموری کلها (زیارت جامعه). این است بیعت!

حال وقتی تمام آرزوها و اراده ها و آرمان ها و اندیشه های خودت را فروختی، درواقع تمام هویّت خودت را باخته ای! دیگر حتی«آه در بساط نداری» اصلا دیگر هیچ پناه و پایگاهی در این عالم نداری، پایگاه تو، نفست بود، افکار و اندیشه ها وآرزوهایت بود، که تمام این ها را به امام ات فروختی. یعنی شدی مثل روز اولی که به دنیا آمدی. یعنی: تولدت مبارک!....                                                           

         گفتم ای جان آینه ی کلّ را بجو    رو به دریا کار برناید زجو

 اما این را  هم بدان:  معامله ی بیعت، دوسر دارد؛ ما اگر همه ی هستی و هویت خود را  مردانه فروختیم، آن وقت خداوند هم ما را بی پناه و بدون مسکن نمی گذارد بلکه فورا و در همین دنیا بهشت ات می دهد، بخدا وارد بهشت مهدی می شوی، جانت جزیره ی خضرا می شود. می شوی مشرق خورشید امامت! «امام در تو ظهور می کند» و خوشا به حالت. دیگر چه کسی مثل تو خواهد بود؟..این همان بیعت، و این همان بهشت است که در 111توبه آمده است ـ گوش کن :  «ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة ...فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به»   

..............................................................................................................................

*پیران همیشه حسرت جوانی می خوردند و می گفتند جوانی کجایی که یادت بخیر، آن ها معمولا حسرت سلامتی و قدرت ازدست رفته را می خورند؛ حال آنکه بزرگ ترین ارزش جوانی در «لطافت روح» است که این لطافت و انعطاف پذیری، انسان را مستعد دریافت عالی ترین مراتب معنوی می کند. اما زنهار که گاه در جوانی گنج روانی  از حالات و مراتب معنوی به انسان داده می شود و گمان می کند این گنج روان همیشه از آن او خواهد بود. غافل از آنکه اگر آن «حال» به «مقام» تبدیل نشده باشد ..واحسرتا می شود. در هر حال، بیعت به معنای یادشده، نیازمند یک لطافت روحی فوق العاده ای ست که جز در موسم جوانی نمی توان بدان دست یافت. در میان سالی و پیری، پوست روح انسان خیلی کلفت تر از این حرف ها می شود...به همین خاطر است که می فرمایند: اکثر اصحاب المهدی الشباب و لا کهول فیهم الا کالملح فی الطعام: اکثر یاران امام مهدی جوانان اند و میان سالی در میان آن ها نخواهد بود جز به اندازه ی نمک در طعام ....                                                                                                                                                                                                                                                     به خاطر داشته باشید که به فرموده رسول خدا صلی الله علیه وآله:  هرروز فرشته ای بر بام زمین ندا می دهد: هان ای جوانان جدیت کنید و  بسیار بکوشید!( ان لـــلله ملکا ینادی فی کل یوم: یاابتاءالعشرین! جِدّوا واجتهدوا)


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)