سفارش تبلیغ
صبا

مهدی مشکات ـ شعرونظر

 

 

بیا که انجمن چشم من چراغ ندارد          

شب از سپیده دم ای ماه من! سراغ ندارد

 

کدام گوشه اجاق فراق، زمزمه سر داد    

که دیگ خاطرم از آتشت فراغ ندارد

 

 برای من- منِ دیوانه- زنگِ راحتِ دل نیست         

چو غیر جَلجَلِ زنجیر، در دماغ ندارد

 

مزید عافیت! ای سالکان مشرب ساغر      

سمندر عطش من سرِ ایاغ *ندارد

 

بیا به عشق بلندْ آشیان دلالتِ دل کن                        

که تابِ همنفسی با کلاغِ لاغ ندارد

 

کلاه گل به سرم بر مکش که این سرِ وحشی           

برای چه چه بلبل دل و دماغ ندارد

 

رباب و چنگ چه دارد برای این دلِ بیدل؟              

مقام پرد ه ی این دل کسی سراغ ندارد

 

علاج عنصرم از آب و خاک و باد، نجویید

نهاد لاله ی این دشت، غیر داغ ندارد    

 

*ایاغ:ساغر                                                                       1378

 


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)
تقدیم به همکوچه باغی های آن روزها

به یاد«آثارداستانیِ»

                 شهرمن:
                             زرین شـــــــهر 
       
                           ************

 

کوچه‌های باغ را یادت هست؟..

من از آن بازترین کوچه سخن می گویم

یادتان هست که در جوش بهار

و در آن غلغل ثلث سوم؟...

من از آن سبزترین واحه سخن می گویم

                      یاد آن کوچه بخیر

                                     یاد آلوچــــه بخیر

یاد جریان بزاقی که هنوز

در حباب آه ما می‌موجد.

                   «آه»:

کوچه‌های باغ را یادت هست؟

و درختان مقابل را، هم؟

اعتناشان نه به پرچین

نه حصار

                ـ مثل ما! ـ

می‌کشیدند سرِ سبز، بلند از دیوار:

داریوش!

آی کریم!

آی جمال!...

          جیبتان سبز!

بیایید که وقت چایی است

چرخ را قفل کنید

           «زندگی این همه نیست»

زود باشید که هنگام غروب

یا که شاید پاییز

یا زبانم لال... یک حادثه‌ای!

                                  [مثل امروز !!]

مثل یک ساعت شمّاته ی شیرین‌آشوب

ـ در بزنگاه لطیف رؤیا ـ

عین یک عربده‌ای در راه است...

                               ***

                                  کوچه‌ای باید داشت!...                   سروده سال1373


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

َپریشانم مکن زین بیشتر،من هم دلی دارم

اگرچیزی نمی گویم یقینآً مشکلی دارم

 

چه فرقی می کند پاییز باشد یا بهار  آخر

من این کنج قفس تنها وبی کس منزلی دارم

 

شماوجنگل ودریا وباران هایتان...باشد

من اینجا خود پریشان موی وچشم ساحلی دارم

 

 غروب جمعه خون ریزست وخونم درنمی آید

رگم را کاش می جستی ببینی مشکلی دارم؟

 

چه دنیای بدی،سردی،سیاهی،سوگواری ـ آه

نمی دانم چرا اینقدر مرگ تنبــــــلی دارم

 

نگو داری شکایت می کنی ازمن ـ خداوندا

شبی ـدر خلوتی ـ گاه ـ ای دل ای دل ای دلی دارم

 

 دل ای دل ،ای دل ای دل، خسته ات کردم حلالم کن

که از سنگین دلان ـ هردم به دوش ات محملی دارم....

 

«پریشان کن سر زلف سیاهت » من هنوز آخر

برای عشق ورزی دست های قابلی دارم

 

                                                              حالا

 

 


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

 

 

ما عشق را، ما عشق را باور نکردیم                          

ما را صدا کردند و ما باور نکردیم

 

فریادها گل کرد و ما خاموشْ سنگان                      

پژواک ها را پس چرا باور نکردیم؟

 

خون می چکید از نافه ی پاک غزالان                         

آلاله ها گفتند و ما باور نکردیم

 

گفتند و گفتند و هزاران بار گفتند                           

یکبار یکبار ای خدا باور نکردیم

 

هر شب چراغانِ شقایق بود این دشت                       

ما سرخ را، ما سبز را باور نکردیم

 

رقص صریح شاپرک ها را در آتش                        

یا بی خبر بودیم یا باور نکردیم

 

دریادلان تا مشرق خورشید رفتند                             

دیدی دلا؟ دیدی دلا؟....باور نکردیم!

 

وقتی گل سرخ سحر تشییع می شد                           

آنقدر خوابیدیم تا باور نکردیم

 

ما را ببخشید ای شهیدان خدایی

 ما عشق را مثل شما باور نکردیم          1376 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای شاعری که گفته است:

ای که گفتی شهید یعنی چه      پسرم! جنگ چیز خوبی نیست


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

اشاره: 

بی شک یکی ازموثرترین ومهیب ترین تاثیر های نامبارک فرهنگ فردگرایی

(اندیویدآلیزم)هم اکنون در چهره ی معماری ما نمایانگرشده

است.

راستی ملتی که هویت مجسم خود ،یعنی «معماری »را بااین شدت

وشتاب ـ آن هم روی درفرهنگ ضدسنت ـ ازدست می دهد ، چه فردا وچه

فرهنگی درانتظارخواهد داشت وازکدام سبک ایرانی اسلامی سخن تواند کرد؟..

شهرداریِ شهری چون اصفهان(شهری  که گل سرسبد وسمبل  معماری

اقلیمی بوده است.)هم اکنون«تخریب سالانه 30درصد از بناهای قدیمی»

را  ازمهمترین رسالت های خود دانسته وبه موفقیت خویش در این میدان نیز می نازد!

هیچ حرکت وحمیت جدی هم در تعریف واحیای معماری سنتی  به چشم نمی آید...

 بدون شک این درد و دغدغه ی دردمندان ودلسوختگان  این فرهنگ (یعنی بازگشت 

 به سبک وهویت ملی ودینی )که درنگرانی ها وسخنان جدی رهبری معظم مانیز انعکاس

بسیار دارد راتنها در شعار هاوبنرهاوبرنامه های فرمایشی وتشریفاتی پرهزینه

خلاصه نباید کرد. بلکه برای این مهـــــــــــــم ،نیازمند یک نهضت جدی از سوی

مردم ومسؤلانیم والبته لازم است منادیان این نهضت نیز بیش وپیش ازهرکس ،

خودِتریبون های فرهنگی ماباشند که شعروشاعران ازمؤثرترین آن تریبون هایند

واکنون این شعر مستعجل هم قدمی لرزان وکوتاه در همین میدان است که

محتاج نقد ونوازش ودست گیری اهل نظر وهمه ی خوانندگان مکرم خواهد بود:

**********************************************************************

آب درکوزه 1:

 

حالم امشب چقدَر مطلوب است

از کجا آمده باشم خوب است؟

امشب از دشت بهشت آمده ام

من که ازخانه ی خشت آمده ام

 

یادتان هست؟..چه دورانی بود!

چه بهاران وچه بارانی بود!..

    ****

خانه ها  خشتی وچوبی ـ هم کف

سطح کیفیت آن  لایوصَــــــف

می وزید از دلِ هر خانه ی خشت

بوی جان،بوی خدا، بوی بهشت

 

زندگی فلسفه ی «معبد» داشت

بام هرخانه ببین گنبد داشت!

نقص ها داشت ولی میزان بود

زندگی کوکِ دلِ انسان بود

 

بی سبب نیست که محکم بودند

مثل مشتی گره در هم بودند

عصرِ درمتنِ زمین گُل کردن

خار اگر هست تحمل کردن

 

نه فقط چربی ونرمی دارد

زندگی سردی وگرمی دارد

کم پیِ صنعتِ عشرت بودند

پیِ «آبادی وعبرت»بودند!

 

عَرضه کم بود،تقاضا کم بود

عصــــرِآزادگـــیِ آدم بود..

***

خانه ها ساده ولی حالت داشت

مثل حالا نه فقط آلت داشت

مثل حالا، نه  حراج آهن بود

مشتشان پُرـ دلشان نشکن بود

 

خانه ها« هَشتی »ومَشتی بودند

مثل یک «گوشه ی دشتی» بودند

حجره در حجره:برادر، خواهر

پدرومـــــــــــادرشان بالاسر

 

خانه ها قاعدتا  بی بی داشت

که خود آدابی وترتیبی داشت

خانه، یک جامعه ی کوچک بود

نه که زندانی وآلــونک بود

 

خانه با خانه به هم راهی داشت

دل مردم به  هم آگاهی داشت

زندگی دورِهم اش انسانی ست

«خانه دربست» همان زندان نیست!؟

 

زندگی درجریانش خوب است

دورِهم بودنِ آنش خوب است

زندگی درقفسِ بسته که نیست

آدمی طوطیِ دلخســــته که نیست..

 

نه فقط حرکت وشرکت خوب است

حرکت وشرکت وبرکت خوب است

برکت آنجاست که دلها باشند

نه فقط تن تنِ تنها باشند

***

دوره ی «منزل دربست» آمد

آدمی زاده به بن بست آمد

چون به دنبال هوس افتادیم

دیدی آخر به قفس افتادیم!؟

 

همه را از خودمان دَک کردیم

بعدهم درخودمان شک کردیم

توببین: بی پرو بالی حالا

دایما حال به حـــــالی حالا

 

دلِ بی کس شده ات غمگین است

بله !« بحران هویت»این  ست ...

***

شرف آدمی از «اصل »اش بود

مدرک معتبرش:«نسل» اش بود

این خودش باعثِ خوبی می شد

نسل شان وارث خوبی می شد

 

این نظر گرچه کمی درویشی ست

بهتراز این همه پر تشویشی ست:

چون اصا لت به «خودِ انسان» بود

سایر مسأ له ها آسان بود!


چه کسی دغدغه ی مسکن داشت؟

غمِ قسط وعقب افتادن داشت؟

خشتی وکاه وگِل وچوبی چند

رختی وبختی وعمری پیوند

 

فـوقِ فوقش کسی اَعیانی بود

جازی اش قالیِ کرمانی بود..

یک عروسی  چه عزایی دارد؟

عمر انسان چه بقایی دارد؟

 

این همه دغدغه ها یعنــــــی چه؟

پس توکــــل به خدا یعنی چه؟

آه! دنیا   چقدَر رسمی شد

کاش این رنگ وریا،بس می شد


خرج تالار وتوقـع چقدَر؟

خودمانیم ! تصـنع چقدر؟

خرج تالارِ گران تر دادیم

شادی از کوچه ی خود پَر دادیم

 

بله!سرویس وتدارک دیدند

سفره ی «سنّتِ» ما برچیدند!

آن چراغانی وآذینش کو؟

آن همه سنت وآیین اش کو؟

 

«راحتی» محورِمان شد آری

زندگی بارِ گران شد، باری:

جای سنت، همه تشریفات است

کلفَتی کردنِ تکلیفات است

 

چقدَر فکرِگزافی داریم؟

چقدر بار اضافی داریم؟...

این حباب است ـ ترَک خواهد خورد

چوب از دست فلک خواهدخورد

***

 

خانه ها شیک نبودند آن روز

اهل ماتیک نبودند آن روز

همه زیبایی شان جاری بود

عشق ،یک عادتِ  رفتاری بود

 

چه نیازی به بزک بود آن جا؟

چه کسی اهل کلک بود آن جا؟

هرکسی رنگ دلش گل می کرد،

عشق را صرف تکامل می کرد

 

عشق،پروانه ی هرمیلاداست

هرکه عاشق نشود نوزاداست

عشق،یک دغدغه ی خاکی نیست

عشق ـ والله به جز پاکی نیست

 

عشق را مسأ له دارش نکنید

یوسف است این همه خوارش نکنید

کرم در پیله ی خود می چرخد

عشق را عقل کجا می فهمد؟

 

عشق را اهل عدم می فهمند

عاشقان لهجه ی هم می فهمند

فقرا ! سکّه ی  جود است این عشق

مرهم زخمِ وجود است این عشق

 

بگذرم...عشق،خرابم نکند ! 

«آب درکوزه» ،شرابم نکند!

این زمان بگذرم وبگذارم

 

«آب در کوزه »ی خود بردارم:*

******************************************

آب درکوزه2:

 

 

در ودیوار، مقـــــــــــــوّس بودند

طرحِ محرابِ مقــــــدس بودند

 

قابِ قوسینِ خـــــــدا بردلها 

طرحِ دل بود درآن منزل هـا

 

چون که معمـاری شان حالی بود

حال مردم چقدَر عالی بود

 

هردلی خانه ی امّیـدی داشت

هردری غمزه ی «خورشیدی!» داشت...

 

حال، از خط طبیعت دوریم

همه با «زاویه ها» محشوریم

 

در  ودیوار، «کمان »کم دارند

این شکستی ست که از هم دارند

 

روح،دردرقوس وکمان می بالد

روح در زاویه ها می نالد

 

روح درزاویه سرگردان است

قوس: موسیقیِ «یاسبحان» است

 

چه سکوت است در این زاویه ها!

عنکبوت است در این زاویه ها

 

سوک دارد چقدر منزل ها

آه! ماتمکده شد این دل ها

 

دل مان حسّ قفس پیدا کرد

زندگی تنگ نفس پیداکرد

 

چقدر زاویه تنگ است این جا

همه اش آهن وسنگ است این جا

 

ما به سیمانکــــــده منزل داریم

غالبا درد مفاصل داریم

 

اُنس با آهن وسیمان سخت است

واقعا  دل چقدَر جان  سخت است

 

دل غریب است در این تنگستان

ریس علی !دادِ دلم را بستان

 

زخم این زاویه ها بر روح است

زندگی ها توببین مجروح است

 

چقدرفاصله داریم از هم؟

گله روی  گله داریم از هم

 

خط خود را که چنین کج کردیم

با خود وخلق خــــــــدا  لج کردیم

 

در برون زاویه ها چون افتاد

بین مان زاویه افتاد...افتاد!؟

 

غصه وغربت وسردی خوب است؟

باز هم«منزل فردی »خوب است؟

 

پَرِ معماری مان پرپر شد

خانه ها لانه ی بی کفتر شد

 

جای پَر، عصرِ«پُری» شد دیگر

همه چیزش «دکوری»شد دیگر

 

زندگی یک دلِ روشن می خواست

این همه فلسفه چیدن می خواست؟

 

این همه این صف وآن صف بس نیست؟

همه اش برده ی مصرف، بس نیست؟

 

نیست عمر من وتو بازیچه

این همه بشکن ونشکن «سی چه؟»

 

آب درکوزه صراحت دارد:

ساده بودن ،دلِ راحت دارد

 

***

چون که معماریِ ما گم شده است

خانه ها گورِ تفاهم شده است

 

آخ! معماری مان جبری شد

دور ازجان شما:قبری شد

 

طرح بیگانه چرا می سازند؟

خفقان خانه چرا می سازند؟

 

وای از هندسه ی بی معنی

آه از این همه دور از شأنی

 

منزل مهر ومروّت این است؟

شأن «فرهنگ فتوّت» این است؟

 

این قفس خانه ی کبریتی چیست

شأن این ملت آزاد این نیست

 

سبک معماری اقلیمی کو؟

هنرقدسیِ «اِسلیمی» کو؟

 

«اُرُسی های معرّق» چه شدند

«مَعقِلی »های مدقّق چه شدند؟

 

چه شد آن «طاقِ مُقَرنَس» کاری؟

«پنج درهای» مسدّس کاری؟

 

حوض کو؟صفّه چه شد؟ کو ایوان؟

آن نهان خانه ی «نارنجستان»؟

 

اصطلاحات بهشتی چه شدند؟

مشق هایی که نوشتی چه شدند؟

***

عصرِ سودآوری وسرعت شد

هنر قدسی ما«صنعت»شد!

 

این نه الگوی فرنگی شده است

این :شترگاو پلنگی شده است...

 

مدنیت چو ز«مسکن»برخاست

اولین شرط تمدن این جاست!

.

نقش «فرهنگ ِ مجسم» این است

چه بگویم چه نگویم،این است

 

نقش ما چون به پریشانی رفت

سبک اسلامی وایرانی رفت

 

چه تناسب،چه تقارن دارد؟

چه نشان ازچه تمدن دارد؟

 

چهره ی شهر،غریب است امروز

مرگِ فرهنگِ نجیب است امروز

 

دِرهمی چند به جیب آمده است

یوسف شهر، غریب آمده است

 

پدرم! یوسف کنعانت کو؟

دل خرّم، لبِ خندانت کو؟

 

پسران تو  چه بنیان کردند؟

خانه را کلبه ی احزان کردند...

 

گرچه معماری ما معلول است

پیش آینده بسی مسؤل است

 

بانیاکان  چه تسانخ داریم؟

پیش آینده چه پاسخ داریم؟

 

ما بریدیم چرا سلسله را؟

پرنکردیم چرا فاصله را؟

 

ماکه بر میهن خود  سر دادیم

پس چرا طایفه را پَر دادیم؟...

 

غصه  وغربت وسردی خوب است؟

باز هم «منزلِ فردی» خوب است؟

 

من شکستم ـ توشکستی...بس کن

ترک ارحام پرستی بس

 

 هم تو بد کردی ومن بدکردم 

تو می آیی من اگر برگردم؟*

آبان1393

****************************************

این مثنوی،دارای پیوست هایی ست که در صفحه دیگری می آید

 


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

پاورقی وپیوست شعری درشعر!

چنین چیزی هرچند مرسوم نیست اما ازآنجا که مثنوی های جدید بنده ،بیشتر اندیشگی بوده وبیش از آنکه دغدغه ی شعرگفتن واستانداردهای شعریِ متداول درآن مطرح باشد « پیام رسانی وعامه فهم بودنِ »آن برایم اهمیت دارد؛لذا مضامین وابیاتی که آوردنش درمتن  شعر ،ممکن است   ــ به هر علت ـ نظم ذهنی مخاطب را دچارنوسان کند ،به پاورقی منتقل می کنم وبرهمین اساس نیز ابیاتی که اندکی تخصصی تر بوده ونیازمند تامل بیشتراست را، به «پیوست» می برم .هم اکنون پاورقی آب درکوزه را مطالعه فرمایید تا متعاقبا نیز پیوست را تقدیم کنم:

 

پاورقی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هرچه این نقشِ برون ساده کنی      خاطر ازدغدغـــه آزاده کنی

هرچه بیرونِ توبســـــــیارتراست       دلِ هشـــیار،گرانبارتراست

أولیا،هرچه به حق پیشـــــــترند        ساده وساده ودرویش ترند

درصدف،گوهرِیکـــــــــدانه شدند        خالی ازکثرتِ بیگانه شدند

همه چیزش به حسابست وکتاب      منزل حضــــــرت اربابِ تُراب

درحــــــــــــــــــرم راه نیابد موری       جز به دستوری وچون مأموری

سعی کن تا حــــــــرمُ الله شوی        «فی بیوتٍ أذِنَ الله» شوی

تانیاید به حـــــــــــریم تو ،خسی        نبری زحمتِ هر بوالهوسی

                      گر «هوالله» طلــــب داری وبس

                     پاک کن: دل زهوس،خانه ز خس

.............................................................................................................................

یادآوری: «آب درکوزه» عنوانی ست برای دو مثنوی که بعدازین پیوست می خوانید ومثنوی روان وهمه فهمی ست .امابرخی مضامین ونکات وظرایف این پیوست ممکن است برای عزیزانی که با سیرفلسفی مدرنیسم وهمچنین با فرهنگ واصطلاحات فلسفی آشنایی ندارند،کاملا مفهوم نباشد:

 

نه به عصر شــــــــــــتران بایدرفت               رو به سرچشمهِ جان باید رفت

این تمــــــدن چو خِــــــــــردوَرز آید               در پیِ حکــمتِ بی مرز آید

اصل سنت نه عقب ماندگی است              قرن ها تجربه ی زندگی است

ما به آن تجربه حاجـــــــــت داریم                ما عقب مانده ی استعمـــاریم

***

عصرسنت که نه بی مشکـــــــل بود          رازِ آبادی مـــــــــــــردم «دل»  بود

«دل»که گفتم نه فقط احساس ست         این سخن حرف روان نَشناس است

این نمـــــــــــادی ست ازآن نوش آباد:        آب در کوزه که نم پس می داد!

آب درکوزه چه شــــــــــــــرحی دارد؟          دیده ای کوزه چه طرحی دارد!؟

کوزه از جنس گِل و«طرح دل»است !          این همان فلسفه ی معتدل است

درتن کوزه طنیـــــــــــــــــــن پیچیده:          دل که نم پس ندهد خشکیده

مشکل عصـــــــــر مطَنطَن این است          همه ی حرف دل من این است

دل،«خــــــدا» دارد اگر دل باشد           همه را دارد اگر «دل»باشد

زندگی با دل اگر محشــور است           همه چیزوهمه جورش نور است

گِل نباید قفــــــــــــس دل باشـــــــد          زندگی این همه مشکل باشد

کوزه باآبِ روانش عشـــــــــق است           زندگی بادل  وجانش عشق است

 

***

دل امیراست ،اســــــــــیرش کردند            تن سفیر است  ،امیرش کردند

کوزه هـــــــــــــــــــا آب ندارند امروز           روحِ   ســــــــــیراب ندارند امروز

همه چیزش به«عــــــدد»شد دیگر            روح شان عین جسد شد دیگر

دل پر ازثقلِ تجســــــــــــــم کردند            بعد، قِســــــــــیانِ توهُّم کردند

بعد، بحـــران شد وحالا  حسّ شد :          بشریت چقدَر مفلس شـــــــــد

همه گم کرده ی چــــیزی شده اند          ناخودآگاهِ غریزی شده اند

بســـــــکه  احساس خسارت کردند         روی در«مکتبِ سود»* آوردند!

همگی تشنه ی سودند هنــــــــــوز         کافرِ بحرِ  وجودند هنـــــــــوز

غالبا کوزه ی خـــــــــــالی شده اند          گرچه با صد پُزِ عالی شده اند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*مکتب سود:همان اصالت سود(پراگماتیسم)است که امروزه روحیه ی غالب وفرهنگ رایج در دنیای مادی قرارگرفته و خودآگاه یاناخودآگاه ،محورومعیارهمه ی ارزشگذاری هاوانتخاب ها ست

................................................................................................................................

........................ پیوست آب درکوزه2............................................................................

گرچه با صد پُزِعـــــــــــــالی شده اند        غالبا کوزه ی خـــــــــالی شده اند

***

عصرما گفت:حقیقت «سود»است            واقعا هم که چه گل فرمودست!!

پس بگو حق چقدَر پرپر شـــــــــد!            عقل با صدتومنی هم خـــــرشد!

پس بگو  زَر  چقــــــــــدَر می نازد!            آدمی رنگ چـــــــــرا می بازد!

ارز،وقتی که شــــــــــــناورمی شد           همه چیز این وَر وآن وَرمی شد!..

سود وقتی که همان حق باشد           کمرِ حق همـــه اش  لَق باشد

سود ها چون عَرَضی تر شده اند              سودجویان عوضی ترشـــده اند

سودِ این عصر، ضرر آمده است                پدر جامعـــــــــــــــه درآمده است

***

عـلم،خوب است نشاید شک کرد            هم در این فلســفه باید شک کرد

اتفاقا خودشــــــــــــــــان شکاکند            گرچه در نقد ونظــــــــــــر،هتّاکند

جــــــــنگ با ایده ی مطلق   دارند            دردرون بانگ     انالحـــــــق دارند

شک به جـــــان همه انداخته اند             گورخود راخودشــــــان ساخته اند

راه پیش و پس شان مسدوداست            شک شان برخودشان مردوداست

شک در اندیشـــه ی سِرتق کرده            ارّه  در مذهب شــــــــان دِق کرده

عقـل هاپخته شد از شک وشِکال            روســــیاهی به که مانَد؟ به ذغال....

تاچنین فلســــفه در میدان است             علم ،یک مرکبِ سرگردان است

گرچه صد همتِ عالی کردند               نقش بر کوزه ی خالی کردند

همتی حمــــــله به گردون کرده              کاسه ی صبر زمین خون کرده

پیِ«تغــــــــییر جهان» آمده اند  *            همه درگیرِجهــــــــــــان آمده اند

پیِ ناموسِ زمیــــــــــــن افتادند               پس نوامیـــــــسِ خودازکف دادند

درزمین تخـــــــــــــمِ تلف افکنده               ریشـــــــه ی زندگی ازکف کنده

همه اش جنگ وجنون است امروز             چشم ها کاسه ی خون است امروز

چقدَرکلـــــــــــــــکل وماتم داریم!              چقـــــــــــدر ماه عسل کم داریم!

عمـــــر شادی چقدر کوتاه است              چه دلی از چه دلی آگاه است؟...     

زندگی حالِ قشـــــــــنگش رفته               چـــــــــــار دانگ از دلِ تنگش رفته

 آب،مسموم،هوا مسموم است                بله تغییر جهـــــــان معلوم است!

هردم ازنو خــــــــــــــبری می آید              خبری از ضـــــــــــــــرری می آید             

گفتم این قصه که«مابد کردیم                  عصرسردی ست ـ بیا برگردیم»

***

این به معنای عقب رفتن نیست                زندگی جای عقب رفتن نیست

این بدیهی ست که عاقل باشیم               چه کسی گفت که جاهل باشیم؟

لیک این جنگ وجنون عاقلی است؟           یا که تکرارهمان جاهلی است...

عقل«کمّی» شد و کمّ تجربه شد             این همه تجـــــــــربه هم تجربه شد

عصــــــــــــرما عُنصرِ«دل» کم دارد             عقلِ این عصــــــــر،فقط «کمّ» دارد*

کمّ دقیق است ولی میزان نیست              داوری جز به «دل انسان» نیست!

عقل، چون وزنه ودل «میزان» است     دیدی این عصر چه نا میزان است؟

خوانده ای سوره ی اَلرَّحمــــان را؟              سرکشی کردنِ از مـــــــــیزان را؟

ســازِ دل ها که چنین ناکوک است              کمّ وکیفیّتِ آن  مشـــــکوک است

یوســـــف دل که در این چَه  باشد               گرگِ  پنــــــــــــــدار ،موجّه  باشد

هرکسی فهـــــــــم خودش را دارد               گرگیِ وَهـــــــــــــمِ  خودش رادارد

تا  محک منحصراً   ناسوت است                  عقل درمحــــکمه ی طاغوت است

درکِ محســـــــــوس، حدودی دارد             دلِ ما چشــــــــــــمِ  شهودی دارد

ما که بی چشمِ شهود آمده ایم                  همه درگیرِ حــــــــــــــدود آمده ایم

بسکه هرکس به خطا،دستی کرد                «فیـــــــــــلِ تاریکیِ » ما  مستی کرد

همه از حــــــــــدّ  گذراندیم این جا                چقـــــــــــــــــدَر  بد گذراندیم این جا

زندگی حد  وحــدودش خوب است                 عقل با چشمِ شهودش خوب است

کمّ نباید قفــــــــــــــس دل بشود                  زندگی خرج مســــــــــــــایل بشود

عصر بی «دل» همه شورِ هوس است            زندگی آب قلــــــــــــــیل نجس است

رو  به سرچشمه ی دل باید کرد                    آب درکوزه ی گِـــــــــــــــــــل باید کرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*کارل مارکس: وظیفه ی ما «تغییر جهان »است نه تفسیر آن!

[بله تغییرجهان رادیدیم     سیر بدبختی آن رادیدیم!]

*هرگزاره ای که به عدد ورقم(کمیت)درنیاید فاقدارزش علمی ست !ـ از افاضات عصرجدید

(البته  این (هردو)سخن رامیتوان درفضای متعالی دیگری بامبانی عرفان توحیدی

 

تقریرکرد اما  ازنظرما تلقی وتعریف پوزیتویستی موجود،بسیار ناسا ز و بی اندام است)


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

دلم گرفته از این روزگار...می فهمی؟

ازین زمانه ی بی اعتبار...می فهمی؟

 

چقدر کهنه شد این فصل های بی معنی

ببین تو چیزی ازین نوبهار می فهمی؟

 

خدا به داد دل ماغریبه ها برسد

تو هم که مثل خودم زارزار می فهمی!

 

زمانه تیغِ جگرتشنه زیر سر دارد

بترس غنچه اگر آبدار می فهمی!

 

خدانکرده تو هم سکته می کنی شاعر!

عزیز من تو چرا بی گدار می فهمی؟....

**       

دوباره دربه دری..عاشقی...؟..چرا جانم

همیشه درد خودت را  دوبار می فهمی؟          حالا


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

تقدیم به آل سقوط:

 

حاجی بیا به گرد خم می طواف کن

دور حجر گذشت بیا باده صاف کن

 

گر  می روی و پند مرا باد می دهی

این اُشتُلم به «قوم بنی بند ناف »کن:

 

شارب تراشِ ریش درازِ درشت خوی

ای کلّه صاف کرده برو سینه صاف کن

 

شیطان تویی که حرمت آدم شکسته ای

آیینه را ببین و خودت اعتراف کن

 

حالا که ترک سنّت سفیا ن نمی کنی

با کافران قدح کش و با دین مصاف کن

 

خون هزار خلق مسلمان که ریختی

دیگر بس است،غیرت دین را غلاف کن

 

شمشیر را«شفای شریعت»شمرده ای

تبَّت یَداک!،ترک حدیث گزاف کن

 

این آخرالدّواء که تجویز کرده ای

دردی دوا نکرد،برو خود شیاف کن

 

     (باعرض کمی معذرت...دلمان خون است دیگر.....)

 

 


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

 «هذامن فضل ربی»                       


                                                                                       *      شعر برگزیده در

                                                                                                            کنگره  کشوری شاعران آیینی*

                                                                                       *    نذر ســلامت مادرعــــــــــــزیزم

                 ***                                                                 *   تقدیم به همه ی پاک بانوها   

ای نام تو نو بهـــــــــــــارِ آغاز

بی نام تو  لاله کی شود باز؟  

                        

ای حُسن تو مَطلع شقایق                      

دیباچه ی اولین دقایق


ای بخت سپید صبحگاهی                    

دوشیزه ی عصمتِ الهی


ای زهره جبینِ مطلع البدر                                  

گیسوی هزار لیلـة القدر


ای مایه به مهر و ماه داده                                     

آسایه به شامگاه داده


ای نام تو بر نگین خاتم                         

مصداق تمام اسم اعظم


مفتاحِ دری که بسته باشد                       

مصباحِ دلی که خسته باشد


بر سکه ی حوری و ملَک، حک                

در هفت عروسِ نُه فلک، تک


فرّمایه ز کیست روح مریم؟                     

فرمانبرِ کیست نوح در یمّ ؟


ای کوثرِ در «کَسا» نِشسته                                         

بر تارُکِ «هل اتی» نِشسته


گُلپونه ی پینه بسته دستت                             

دستاس فلک به گرد شستت


واکرده بهشت بر توآغوش                       

هر چند که می کنی فراموش


حوران بهشت در شگفتند                        

شرابه ی  دامنت گرفتند


پر در پر و سر به سر یکایک                     

دنبال پیامبران ملایک


در طوفِ تو دف به کف رسیدند             

پابوس تو صف به صف رسیدند


خاتم زده بوسه ها به دستت                      

یعنی که فدای ناز شستت


ای دختر سوگوار سرمد           

ای مادر داغدار احمد


ای فرش نشینِ عرش در بر                       

پهلوی تو دادگاه داور


هم غنچه ی  گل نهفته ای تو                   

هم وحیِ سخن نگفته ای تو


ای چشم تو هفت پرده ی هو                   

چشم تو کجا و چشم آهو؟


در عین جمال، ذوالجلالی

مجموعه ی احسن الخصالی


***

ای چشم تو چشمه ی اهورا                                 

«طاها»ی نِشسته در «طَهورا»


وحی عسل و زبان سوسن                                 

بیت الغزل نظام احسن


کندوی ملَک به خانه ی کیست؟                             

هندوی فلک نشانه ی کیست؟


ای شبنم برگ قل هوالله                                               

خال لب حق ، کریمـة الله


مستوره ی «سبعة المثانی»                                          

اســـطوره ی آب زندگانی


تمثیل خدا به یک اشاره:                                              

خورشــــــــیدِ دوازده ستاره


اســـــــــــرار تو مدرک نبوت                                                 

رفتار تو مســلک نبوت


ســـجاده ی تو پَرِ ملایک                                               

تسبیـــــــح تو گوهر ملایک


از خاک  تیمـــــــــــــم تو آدم                                      

برخاست و شد مسیحِ مریم


ای مادر مهــــــــترِ زمانه                                      

مقصود تویی ، جهان بهانه


جز سرّ تو نیست در مقامات                                

خود دانی و فاطر السماوات...


ای ماه معاد، قطب ساعت                                

دریای حماسه ی شفاعت


فرمان قضا، نصیبه ی توست                                   

دیوان جزا کتیبه ی توست


ای کار گشای هر چه بستند                                

تیمارِ دلی که درشکستند


این بارِ گناه بسته ی ما                                      

این هم دلِ در شکسته ی ما


از عمر، نمانده غیر پاسی                                    

ماییم و دلی که می شناسی


ماییم   تنی تباه کرده                                   

برنامه ی خود سیاه کرده


جز مهر تو حاصلی نداریم                                 

هر چند که قابلی نداریم


ای مادرِ محض مهربانی                                   

تو ،بنده شناسِ نکته دانی


دانی که دلی خراب دارم                                 

جامی تهی از شراب دارم


می سوزم و روی آتشم نیست                             

در شیشه ی دل پریوَشم نیست


ابتر شده دودمان آهم                                                   

از کوثر تو پیاله خواهم


دریاب دل رمیده ام را                                                  

وین جان به لب رسیده ام را


این قصه ی  روی داده را ، هم                            

وین نامه ی سرگشاده را ، هم


ای مهر تو مایه  ی شفاعت                                                 

وی قهر تو سوره ی برائت


فردای قیامت و تو و من

چشمم به شفاعت تو روشن

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*کنگره ی استان فارس ـ فدک الزهرا سلام اللله علیهاـ 1380


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

 ***

ای تحفه ی سدره، سیب طوبی                            

انسیه نمای حورْ سیما


ای جز تو حجاب – لایه لایه                              

مضمون کتاب- آیه آیه


ای روح مقدسات عالم                                                

روح القدس از تو می زند دم


ای نسل تو چشمه ی مبارک                            

اصل تو کرشمه ی تبارک


ای از تو نژاد سبز، باقی                                                 

غوغای چمن چمن اقاقی


بنگر که تو می شوی به معراج                             

سبّابه ی بهت کاج در کاج


پیراهن آفتاب برتن                                       

منجوق ستارگان به دامن


ای عرش خدا «پَرَندِ»آهت                                             

جبریل، براق نیمه راهت


آنان که ره خدا گرفتند                                                

از پاقدمِ تو پا گرفتند


روح و ملَک و مسیح و ادریس                            

حوران حرم نشین پردیس


از مهرِ رخ تو همچو اسپند                                 

سبّوح زدند و پر گرفتند


ای لطف نسیم، قهر طوفان                               

آشوبِشِ عقل فیلسوفان


ای دیده ی عقل، از تو کوتاه                              

محراب شهود، چشمِ الله


راز ســــحر و سپیده  ی عشق                                     

ای دیده ی تو چکید ی عشق


وصف تو و حور؟ لا وکلّا                                  

انسیّه، ولی هزار امّا


تندیس خدا بدین شمایل:                                  

آیینه ی کبریا مقــــــابل


پرگار حریم "لَن تَرانی"                                               

در نقش تو مانده عقلِ« مانی»


واللیل: حجابِ والنهارت                                               

والشمس: نقابِ زینهارت


ای جلوه  ی ذات، لوحش الله!                             

مرآت صفات! بارک الله!...

***

ای علت انبیای مرسل                                                   

معلول علی ، شهید اول


ای قلب شکسته ی پیمبر                                               

پهلوی تو سینه می زند در


گر نه تو خلیله ی خدایی                                                 

در آتش بولهب چرایی؟


یک روز به دامن پیمبر                                                  

یک روز میان آتش اندر


یک روز گُلِ سرِ مدینه                                                 

یک روز «مدال سرخِ سینه»


یک روز خطاب نازدانه

یک روز عتاب تازیانه


بس کن که طریق طاقتم رفت                              

بس کن که سر بلاغتم رفت


بس کن که «خدا خدا خدایا»                              

از خاک رسول کرده غوغا


یا فاطمه! من بلاغتم نیست                                  

بر شعر فصیح طاقتم نیست


نام تو برای پاکبازی ست                                              

کِی بهر چنین زبان درازی ست


ای دُرّ یتیم،  قرّةُ العین                                                

خون گریه کناد چشم کونین            


تاریخ درِ شکسته بگذار                                                

گل ًمیخِ به خون نِشسته بگذار


مگذار سر جنون بگیرم                                                 

از رگ رگ خویش ، خون بگیرم


این تیر، کنون نجَسته اولی                                  

هم در دل من نشسته اولی


آلاله به خون سرشته بهتر                                  

مرغ دل ما برشته بهتر


چون حلقه بر این نگینِ سختی                            

دندان به جگر گرفته لَختی


در کارِ بلال ماندنم به                                                   

در مأذنه لال ماندنم به


از داغ تو ای بهارِ ایزد                                                  

طاووس بهشت پر بریزد


ای زخم تو یادگار شیعه                                                

خون جوشیِ هر بهار شیعه


ماییم تبارِ تب گرفته                                         

اسرار هزار شب گرفته


خورشیدِ به شب نهفته داریم                               

یک سینه سخن نگفته داریم


در سُنبُله می نهیم این داد                                   

تا قبضه ی ذوالفقارِ میعاد


***

خورشید نهفته – آه، زهرا!                                 

داغ تو  گرفته ماه ، زهرا!


از خاک تو رُسته ایم والله                                        

خاک تو نجسته ایم والله


از خاک نبوده ای که در خاک                                               

جوییم تو را- الهه ی پاک!


ای پرده نشین لامکانی                                                             

ای سدره نشان بی نشانی


قبر تو عمارتی ندارد

قدر تو عبارتی ندارد

                                     خاک آستان اقدسش:  مهدی مشکات(بیاتی ریزی)

                                            ویراسته ای از  سروده سال      1374


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)
   1   2   3   4      >