سفارش تبلیغ
صبا

مهدی مشکات ـ شعرونظر

یک عمر سر به دشت غم آخر گذاشتیم

تاروی دامن تو کمی سرگذاشــــــتیم

 فرهادِمن! بیا که ببینند عاقـــلان

پا ازکدام قله فـــــــــــراتر گذاشتیم

**

می دانم اعتبار مرا عشق می برد

آرام واقتدار مرا عشق می برد

دیگربرای من سخن از عاقبت مگو

دنیا وآخرت..همه را عشق می برد

**

عشق است وآبرو ودل ودین وهرچه هست

عشق است ومی برد همه را پست،پست،پست*

عشق است وجنس توبه که جنسی شکستنی ست

صد بار توبه کردم وهربار هم شکست

**

عشق است وعشق، صحبت تقوی نمی کند

آتش  کتان  و مخمل و دیبا نمی کند

 محراب ابرویت نگران شد که چشم شوخ

مست است واحترام مصلّا نمی کند

**

گفتی به پای عشق ،بسوزیم ـ سوختیم

ازغیر عشق ،دیده بدوزیم ـ دوختیم

حالا "نگاه کن!" :چقدَر مفلسیم ما:

"دنیا وآخرت به نگاهی فروختیم"!

**

آن صید دست وپازده درخون دل منم

یک عمر دست وپازده ام باز می زنم

باورنمی کنی تو ولی شعله می کشد

عشق از سرم، دلم، جگرم، سینه ام، تنم

**

آتش گرفته پیرهنم ـ یاعلی مدد

می سوزد آی آی تنم ـ یاعلی مدد

بگذار تابسوزم وزین مِهرِ سر به مُهر

جز بر درِ تو دم نزنم ـ یاعلی مدد...1394

.....................................................

*پست پست :آهسته آهسته ـ خرد خرد

 


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

نه دل در خاک می ­پیچم نه پر در آسمان دارم

خدا را با که گویم من: نه این دارم نه آن دارم

 

نه ساقی می ­برد هوشم نه مطرب می­ زند جوشم

نه رویی در گریبان و نه در گلشن فغان دارم

 

برو ای ساروان کآخر در این صحرای بی­ آخر

منِ وحشی سرِ اُلفت نه با چابک رُوان دارم

 

گهی کوشم گهی جوشم گهی محراب خاموشم

چسان اما نهان دارم که من آتشفشان دارم

 

من و این پیکر خاکی من و این روح افلاکی

نه این را خاک می­گیرد نه آن را در عنان دارم

 

در این دریای بی ساحل من و این بارِ بی حاصل

الهی دلبری کو تا زمام دل بر آن دارم

 

زمان خونین دلم خواهد زمین ز آب و گِلم کاهد...

گله بگذار و خونخواهی، هله! جام جهان دارم

 

                                                               1378


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

دوستانی که سوالاتی  درمورد بهترین ذکرهای مجرب پرسیدند:

 

 درحدی که  بررسی کردم برای رزق وسایرمهمات چیزی بهترازین ندیدم:

 

1ـمداومت بر تعقیبات نمازصبح بمدت زیاد مثلایکسال

 

استغفرالله ربی واتوب الیه حداقل روزی 1000بار(باتوجه!)

 

3ـ دعای کثیر وشدیدومستمربرای فرج امام...

 

ان شاالله به زودی درمورد فلسفه وآثار هرکدوم ازین ها مطالبی تقدیم می کنم اما فعلا توجه بفرمایید که این اذکاریادشده  فوایدجامع ومختلفی دارند ،مأثور ومستند به قرآن وعترت هم هستند وبرخلاف بسیاری

 

ازذکرهای خاص، نیاز به اجازه ی ذکر نداشته وهیچ ضرری هم ندارند*

................................................................

* فقط درمورد استغفرالله ربی...کسانی که احیانا نسبت به ربوبیت خداوند مشکلی دارند و در دل  تسلیم ربوبیت وانتخاب های الهی نیستند کلمه ی "ربی" را نگویند


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

بسم الله الرحمن الرحیم

(اگه عجله ندارید ومیتونیدحوصله کنید ، اول این مقدمه وتوضیح را  بخونیدوالا برنامه موردنظر ،وسطای صفحه است)

بحمدالله عطش معنویت دربین مردم ما به ویژه جوانان به طور فزاینده ای ایجاد شده واین هم البته چیزی نیست جز اثرات طلوع موعود.

میدونید که مَثَل امام زمان، مَثل خورشیده وبنابراین همون طورکه خورشید،اول طلوع میکنه وبعد خودش ظاهرمیشه امام موعود علیه السلام هم اول طلوع میکنند وبعدا ظهورشون محقق میشه! ببینیدیکی از

نشانه ها واثرات طلوع خورشید اینه که تدریجا همه بیدارمیشن ؛هم آدمهای خوب بیدارمیشن هم بدها ، هم حیوانات اهلی بیدارمیشن هم حیوانات وحشی  بیدار وبر انگیخته میشن وبه تعبیر مولوی :آنچنان ها

آنچنان تر می شوند.لذا شمامیبینید که در دنیای امروز،هم معنویت گراییزیاد شده وانقلابهای معنوی دارن شکل میگیرن هم وحشیگری های بی سابقه ای داره روزبه روز ایجاد میشه و هم اساسا دراین سالهای

اخیر به طرزبی سابقه ای گفتمان مهدویت وانتظار وتوسعه ی نام ویادامام مهدی .عج. زیادشده وهرروزهم بحمدالله زیادترمیشه (ودرمضامین روایات هم داریم :قبل ازظهور، نام مهدی برسرزبان هامیفته ونهایتا امام

مهدی ،ازیک گفتمان تبدیل به یک "مطالبه" جدی میشه )اینها همهازاثرات همون طلوعه که عرض کردم .....

الان این پرسش ومطالبه را درخیلی ازجوانان بیداردلمون مکررا میبینیم که میخوان بدونن ودایم از اهل معنی می پرسن :

*چطورمیشه با امام مهدی رابطه قلبیمون زیادبشه

*چطورمیتونیم میل گناه را دروجودمون ریشه کن کنیم

*دراین دنیای فریبنده خصوصا با این مظاهرجذاب ودلفریبی که داره زیاد میشه،بااین ماهواره ها وابزارمختلفی که معصیت وغفلت رادارن تسهیل میکنندوتوخونه های مردم پایگاه دارن...چکارکنیم وچه جورمیتونیم

مصونیت واقعی پیداکنیم؟؟...

ازطرف دیگه معمولا مردم دوست دارن یه راهکارساده وعملی پیدا کنند که نظم طبیعی زندگیشونم بهم نزنه وخلاصه کم خرج باشه! ماوقتی سراغ علمای اخلاق میریم معمولا توصیه های به حقی میکنند که

البته هیچ اشکالی هم دراصل این فرمایشها وجودنداره .فقط وقتی سرحساب میشیم میبینیم باید یه انقلاب اساسی تو سبک زندگیمون ایجاد کنیم دست ودل از خیلی چیزها بکشیم ! واین اگرچه درست وبه

حقه اما حرف ما درشیوه ی این انقلابه .ماوقتی میخوایم بچه خودمون را موظف کنیم که مثلا اتاق خودشو تمیز ومرتب کنه چندراه وجود داره اولین وساده ترین گزینه برا ی بعضی هااینه که با خشونت وتهدید بچه

را واداربه این کارکنند وخلاصه محرک انگیزشی را ایجاد "ترس" قرارمیدند یه راهکاردرست تر وشیرین ترم اینه که مابیایم فضا رابه فضای بازی ومسابقه واین جورچیزا تبدیل کنیم که بچه ،خودش با میل ورغبت

وظیفه ش را انجام بده واین البته روش بهتریه اما اشکال هردو اینه که قاءم بذات نیستند یعنی تا وقتی که یک محرک خارجی مثل ترس یا تشویق نباشه ، کودک حرکتی نمیکنه !. حالا مامیخوایم به لطف خدا یک

راهکاری را پیشنهاد بدیم که منبع اصلی انگیزش را درجان خودمون فعال کنه وخودمون به طورطبیعی والبته با عشق وشیرینی حرکت کنیم ودرواقع :مبدأ امیال وانگیزه هامون را مهدوی والهی کنیم واین واقعا یک

کیمیای به تمام معناست! وتربیت وسلوک حقیقی هم این طوری حاصل میشه نه این که انسان تاوقتی مشوق های بیرونی مثل دوستان  و جوّ وجمع واستاد خوب داشته باشه خوب باشه و همین که فضا عوض

شداونم تغییر کنه ....البته شما شاید باورنکنید که این برنامه ساده میتونه چنین تحولات وبلکه چنین "تبدیل" اساسی را درما به وجود بیاره اما برای اثبات این واقعیت کافیه مدتی انجامش بدیم واون وقت مثل

دوستانیکه این توفیق نصیبشون شده انشاالله گزارش های شگفت انگیزاین عمل را نقل کنیم وخودمون هم میلّغ این برنامه بشیم.

قبل ازاین که این برنامه رامعرفی کنم لازمه منبع اون را هم معرفی کنم: این دستور چندین سال پیش ازطریق موثقی به بنده رسید که متاسفانه اون طور که باید وشاید به طوردقیق وسرِ وقت انجامش ندادم

ولی به همون میزان ناچیزی که انجام دادم البته نتایج شیرینی هم به لطف خداوند گرفتم تااین که اخیرا دیدم همین برنامه رایکی ازاساتید عالی مقام واهل معنی وعمل(ایة الله قرهی) توصیه کردند وکسانی هم

که انجام دادند فوق العاده اظهار رضایت وشگفتی می کردند .مطلب دیگه این که اصل این برنامه معنوی چیزی نیست جز همون توصیه ی فراموش شده ی مولانا امام مهدی عجل الله تعالی فرجه که فرمود

:اکثروالدعاء بتعجیل الفرج فان ذالک فرجکم! ..بله ،اگرچه خیلی ازماها نیمی ازین توصیه ،یعنی "دعابرای فرج" را اجمالا عمل کردیم اما نیم دیگه ی اون که "أکثروا" هست را اکثریتمون عمل نکردیم ولذا

نتیجه درست وحداکثری هم نگرفتیم وحالا اگه این نیمه را هم اضافه کنیم میفهمیم که وقتی امام معصوم یه چیزی را میفرمایند حتما محقق میشه ودراثر این عمل کیمیا اثر، انشاالله هم فرج فردی وهم فرج

جمعی وهم فرج آفاقیوهم فرج انفسی را تجربه خواهیم کرد

 

اما  برنامه مهدوی به این ترتیبه:


1.ازاول صبح تا هنگام خواب البته درساعت هایی که بیدارهستیم،راس هرساعت حداقل یکبار دعای فرج را با توجه وادب کافی بخونیم( هرکدوم را که دوست داریم :اللهم کن لولیک یا الهی عظم البلا ولی

بنظرمیرسه هرکدوم را انتخاب کردیم بهتره به مدت یکسال همون را ادامه بدیم)فقط باید تلاش کنیم که دقیقا سر هرساعت انجام بشه یعنی تک تک  ساعت های عمرمون به اماممون متبرک بشه(فی هذه

الساعه وفی کل ساعه!) 

2. هرشب قبل ازخواب 10 دقیقه با امام زمان صحبت کنیم .صحبتی ساده وصمیمی وباتوجه کامل به حیات وحضور حضرت (اصلا کلمه حضرت! درادبیات عرفانی به همین معناست که ولیّ کامل خدا درهمه

"حضرات خمسه" عوالم حضور معنوی داره وبا اندک توسلی توجهشون به توسل گیرنده بیشترمیشه)

برنامه همین بود!به همین سادگی!

یادآوری:

اول:مسلما بهتره که دعا وتوسلمون با وضویا حداقل با تیمم باشه 

دوم: این برنامه راباتوجه به ساده بودنش میتونیم به کودکانمون هم یاد بدیم ومطمأنا ازبهترین راهکارهای ساده برای جهش معنوی وتربیتی اون هاخواهدبود.

سوم: انشاالله وقتی مدتی این برنامه را انجام دادین ومیوه های شیرینش را چیدین حتما حتما در ترویج وتبلیغش هم نهایت تلاش رابکنید !!که این خودش برکات وآثار علیحده ای داره ضمن این که خدای متعال

بنده های تنهاخور را زیاد دوست نداره وممکنه نعمتهای خودش را ازونهاپس بگیره یا به هرحال برکت لازم را ازاون عمل نبینند چون: زکات العلم نشره ومالی که مزکّی نباشه مبارک هم نیست/بارک الله لکم وعجل

الله تعالی فرج مولانا وفرجکم والحمدللله رب العالمین


    *********************************
1ـ این سوال برام مطرح بود که :وقتی امام معصوم میفرماید:"اگربرای فرج به طورکثیردعاکنید قطعا فرج خودتان میرسد" پس مسلما اگرما بتونیم حد کثرت را ازنظرخداوند پیداکنیم درواقع فرمول فرج راپیداکردیم !وپرسش ما  هم  این بود که :حدنصاب"کثیر"ازنظرخداوند چه قدره؟ یعنی مااگربه طور مشخص چندبار درروزدعاکنیم دعای کثیرانجام دادیم؟ تا اینکه به روایتی ازامام هادی.علیه السلام رسیدم ودیدم امام درپاسخ به یک مساله شرعی درهمین زمینه (که فردی پرسیده بود من نذرکرده ام درهم های کثیری انفاق کنم واکنون حاجتم رواشده اما نمیدانم چقدر بدهم تا بری ء الذمه شوم وحدکثیرمحقق بشود ؟ امام درپاسخ او میفرماید حدکثیر83 است .یعنی 83درهم انفاق کن! آن سوال کننده خواهش میکنه که علت این مطلب را هم بفرمایید وامام به طرزجالبی مساله را ازقرآن کریم برای اوثابت می کنند(ازامام کاطم علیه السلام هم این روایت نقل شده)...به هرحال نتیجه گرفتم که اگر هرروزموفق بشیم حداقل 83بار یکی ازدعاهای فرج را با اخلاص بخونیم و(براساس قواعدروایی) مدت یکسال براین عمل مداومت کنیم انشاالله فرج فردی وانفسی مامی رسه واگر گروهی از منتظران  براین عمل هم پیمان بشن گام بسیارموثری در تعجیل ظهوربرداشته خواهدشد باذن الله تعالی

 


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

                    تقدیم به شهیدان ِرفته رفته

 

                                                      (  در اثر داغ جانباز دریادل،

                                                                     شهید شکیب: حجه الاسلام محمد مهدی روحانی

                                                                 او که غرقه ی توحید بود و  نَمی ،نه از یم اسرار الهی خود

                                                             ونه از دردهای تن وجان خویش را  نیزفاش نکردو ...آه!)

 

 

این خزان زرد معصومیت است

باز هم تشییع مظلومیت است                                                                                    

 

از بهاری ارغوانی آمده

خسته از باغ جوانی آمده

 

لاله ی داغ تنش شبنم نداشت

زخم­ های سینه­ اش مرهم نداشت

 

از دل پر درد خود لب ­تر نکرد

دردهای خویش را باور نکرد

 

هم دلش شمع و تنش پروانه بود

هم شراب خویش و هم پیمانه بود

 

بی صدا، بی ادعا، آیینه­ وار

می­ گذشت از کوچه­ های انتظار

 

در دلش موج شهادت خفته بود

پیش از این ها ترک ساحل گفته بود

 

هر شب از جام شهادت یک نفس

نوش جان می­ کرد تا روز سپس

 

خاک این دنیا سزاوارش نشد

هیچ تدبیری نگهدارش نشد

 

روح پاکی در میان خاکیان

از تبار خالص افلاکیان

 

گر چه نقش طینتش در خاک بود

از طنین تن پرستان پاک بود...

 

****

 آخر از تُندر سوارانی مگر؟

از سلیل سربدارانی مگر؟

 

ای گلِ خندیده بر خاشاک غم

ای مسیح مهربانی، با توام!

 

با توام ای مرزبان بی کسی

ای تو، ای بیمار چشم نرگسی

 

در دلت پسْ لرزه ی آهنگِ چیست؟

کوچه­ های سینه­ ات دلتنگ کیست؟

 

گاه یاس و گاه شب بو می شوی

تا سحر پهلو به پهلو می­ شوی

 

چون شقایق سوختی در پیرهن

آه ای مظلوم! فریادی بزن!!

 

خفته بر خاک غریبی تا به کی؟

چون مسیحا بر صلیبی تا به کی؟

 

آه را با ناله سودا می­کنی

روی بر دیوارِ حاشا می­کنی

 

ای عقیق صبر، ای والاگهر

چون نگین دندان فشردی بر جگر

 

من که می­ دانم کجا گل می­ کنی

پس چرا با ما تغافل می­ کنی

 

از نگاهت می­ چکد ای پاکْ تاب

آخرین لبخندهای ماهتاب

 

آه آه ای ماه محو در محاق

من چه گویم از شکایات فراق

 

می­ روی و اشک می ­آید مرا

از روانت رشک می­ آید مرا

 

می­روی چونان سراب از این مغاک

باز من می­ مانم و یک مشت خاک

 

بی تو رنگ از آب، صحرا باخته

بی تو می­ خواهد بمیرد فاخته

 

بی تو سنگم، بی تو تنگم، در قفس

بی تو خاک مرگ بر حسّ نفس

 

بی تو آری، مشکل من زندگی است

بی تو ماندن مایه ی شرمندگی است

 

از کنار سرنوشت و سرگذشت

بی تو باید از سر دنیا گذشت

 

بی تو باید بی صدا کوچید و رفت

مرگ را مانند گل بویید و رفت...

  ¨

بی تو با دنیای تنهایی خوشم

با امید اینکه می ­آیی خوشم

 

ای شهید فجر، ای پیک حضور

باز خواهی گشت در عصر ظهور

 

در زمان رجعت آیینه­ ها

یادمان کن، ای سفیر سینه ­ها

                                     خزان 1379


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

 

 

یادآوری:

این مخمس را تنها به دلیل ارزش شعری اش و هم به علت اظهار لطفی که برخی دوســتان داشته

و نمایش مجدد آن را خواسته اند می آورم  .ورنه خود هیچ مضمون ومعنای آن را نمی پسندم زیراکه

"هیچ عاشق سخنِ سخت به معــشــوق نگفت" وهمانا که: "عشق بازانِ چنین مستحق هجرانند":

 

                            *** 

                                                                                   به من گفتی" دلت سنگ است"..آری

                                                                                    جواب ســـــــنگ دل ها ، سنگ باشد

 

 

ها !ها! بُتِ  ســــــــــنگی ،بتِ آیینه ندیده!         

هی!هی!چه خــــبر داری ازین داغ کشیده؟

عمری جــــــــگرم سوخت به دادم نرسیدی         

حالا به  کجا ی جگرت داغ رســـــــــــــیده؟

                                   ای دلـــــــــبرِ نا زک دلِ تلخی نچشیده

ازمهــــــــــــر تو تنهانه فقط بال وپرم سوخت                    

جانم،جــــــگرم،دوروبرم،خشک وترم سوخت

اما نه شــــــــنیدی تو نه دیدی تو نه گفتی :        

این دربه درِکیست که هردم به درم سوخت!

                                 معشوق به این سنگ دلی کس نشنیده

عشق ازنظر تنگ توجزننـــــــــــــــگ نبا شد               

زین بیـــــــــــــش مرا با تو   سرجنگ نباشد

من سنگم وســـــــــــــنگی زتو آموختم آری             

کو عاشقِ معشوق که هـــــــمرنگ نباشد؟ 

                               ها! ها ! بت ســــــنگی ،بت آیینه ندیده

مگذار دلِ آینــــــــــــــه ام    راز          بگوید         

سرّ   دل  ناگفـــــــــــــــــــــــته  به آوازبگوید

«درکوی تومعـــــــــروفم واز روی تو محروم»           

بگذار همان سعـــــــــــــــــدی شیراز بگوید:

                               «گر گ دهن آلوده ی یوســـف ندریده»....


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

من ساده ام، کمی سخنم فرق می کند      

اهل صـــــــداقتم، وطنم فرق می کند

 

قصد جسارتی به قبای  شما نبود              

شرمنده ام که پیرهنم فرق می کند

 

من خم شدم که عرض ارادت کنم ولی   

فرهنگ چشم ها - چه کنم- فرق می کند!

 

هر کس برای خویش ردایی بریده است   

یک لاقبا  منم که تنم فرق می کند

 

گلهای این چمن همه ارزانی شما            

سیمرغم و کمی چمنم فرق می کند

 

"فردا که آفتاب حقیقت شود فراز"

معلوم می شود وطنم فرق می کند

......................

........................

(هرکس به اختیار، زنی اختیار کرد

بی اختیار،من! که زنم فرق می کند[1])

 

**************************************************

[1] این طنز بیت ، مال شما زن ذلیل ها       من یکّه مردِ یکّه زنم.......فرق می کند!   1391

 

 


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

در قصیده عیوق به استقبال قصیده معروف جناب حافظ رفته ام  وهم اینک هردو را تقدیم شما عزیزان می کنم (قصیده اول از این جانب ودومی از جناب حافظ است):

 

«جوزا سحر نهاد حمایل برابرم 

یعنی غلام شاهم و سوگند می خورم» *

 

برمی جهد ز غیرت من برق خصمْ سوز    

چندان که آذرَخشم و چندان که تُندرم

 

گر نعره می کشم ـ هله، گر صیحه می زنم               

یعنی که شیر شیرم و یعنی مذکّرم

 

بدخواه تو کجاست؟ بگو تا به تیغ مست  

یا ماده است، یا که دمارش برآورم

 

مستظهرم به شست سلیمانِ شه شکار                        

شهباز فتح چون ننشیند به خنصرم؟

 

از گرد راه آمده ام تا به مهر شاه                              

بر آسمان بر آید و افروزد اخترم

 

منصورْ شاه ، ابن حسن، صاحبُ الزمان                    

بر هفت شهر عشق بدین نام بگذرم

 

ای آفتاب پرده نشین کز فراق تو              

مرغ درون آتش و اسپند مجمرم

 

دامن کشیده ای به بیابان و کوه و دشت   

دامن ز من مکش مگر از خاک کمترم

 

پا در رکاب و سر به کف و جان در آستین               

شمشیر بی شکیبم و شیر مشمَّرم

 

اهل غزل به بلبل وگل خو گرفته اند

من لاله زارِ دشتِ به خون گشته خوگرم

 

چون لاله عیش من همه نذر شهادت است               

کز آب، خون بسازم و بر تَرک سر برم

 

هردم عقیق عهد تو را بوسه می زنم          

جامی دگر نمی طلبد طبع کوثرم 

 

ماهی نی ام به آب حیاتم چه حاجت است               

آتش پرست معرکه سوزم، سمندرم

 

باور نمی کنی اگر از من خلوص عشق    

آتش بزن به بوته ی آلاله باورم

 

گر آتشم زنی تو هزاران هزار بار             

هر باره آتشین تر از آن بار دیگرم

 

از همتم مپرس،که چون تیغ آبگون          

آن دم شناگرم که به دریای احمرم

 

 از نیل تا فرات به صمصام انتقام               

دریای خون ببینی وجولان جوهرم

 

روزی که بر مناره به نامت صلا دهند       

ناقوس دهر بوسه زند کوس تُندرم

 

گر سر دهم قصیده ی عیوق داغدار         

آتش به کهکشان فکند دُبّ اصغرم

 

مقتل به مقتل آمده ام از فرات اشک       

گر خون گرفته چشم من، این است جوهرم

 

باری چراغ لاله ی فرهنگ شیعه را          

افسردگی بس است، از امروز اخگرم

 

آتش پذیر حلم تو بودم هزار سال            

وقت است تا شراره کشان پیرهن درم

 

خال لب تو سرّ هزارن دل کباب              

در دل گرفت و خام از این نکته نگذرم

 

تا در بگیرد از نفسم شعله های عشق         

آتش زدم به خرمن خاموش منبرم

 

خونم به جوش، تاچه خبر می رسد ز یار  

چون حلقه ای به خاتم یاقوت رهبرم

 

با من کرشمه های حکیمانه شرط نیست   

تقوای عشق دارم و فتوا نمی خرم

 

تیزم چنان که پیشم اگر کوه سرکشد          

برگُستوانش از دمِ همت فرو درم                                         ( برگستوان :پوشش مردان جنگی)

 

یک دم مرا رها مکن از بند مهر خویش   

هر دم هزار بنده به بندی بیاورم

 

ماها قسم به شام غریبان عاشقان               

جز زلف سوگوار تو درسر نپرورم

 

غیر از غبار سوخته ی غربت تو نیست       

در جوهر بسیط من، ایرا مکدّرم                                          (ایرا: بدین خاطر)

 

غمخوار عالمی و غم تو نمی خورند        

این درد با که گویم و این غم کجا برم؟!

 

نو دولتان اگر چه به یاد تو نیستند             

والله خاکِ این در و بالله نوکرم

 

تنها تویی به فکر خماران خاکسار

سر گر نه برنهم به درت، خاک برسرم

 

ای روزگار هجر تو از تلخ، تلخ تر            

از پشّه پست تر من، اگر فکر شکّرم

 

هفت آسمان ستاره به مهر که می تپد؟     

ای خاکمایه مشتریان زر و دِرم

 

عیش جهان به زیر نگینِ مَکین توست      

جام جمی کجاست بنوشد ز ساغرم؟...

 

شکر خدا شکایت مشکات در گرفت        

آمد اجابتی که نیامد به باورم

 

روح القدس به شعر ترم گریه کرد یا

خون شهید می چکد از خامه ترم؟

 

ساقی !حدیث جام شهادت مبارک است                  

کامی که خواستم ز کف دادگسترم...

***

مقصود از این مبالغه، بازار گرم توست                    

ورنه به نقد قلب خود البته داورم

 

آری چنین گزافه سرایی نه حدّ  ماست      

شایان تیغ توست زبان سخنورم

 

با این کلاف شعر گر آن لاف ها زدم

گفتند «یوسف آمده» گفتم که میخرم!

                                              1377

 

*بیت اول ازجناب حافظ است ؛درقصیده ای که به مدح سلطان محمد بن غازی سروده وهم اینک ملاحظه خواهید کرد.                                                                                             این بنده  همواره دراین حسرت بودم که ای کاش میتوانستم قصیده ای بدان قوت درمدیحت سلطان عالم بسرایم . سرانجام ،آن اگرنشداما این شد! وخدای رابه هزار جان وزبان شاکرم که « قبول دولتیان کیمیای این مسّ شد»

 

اما قصیده جاودانه جناب حافظ :

 

جوزا  ســـــــــحر نهاد حمایل برابرم
یعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم
ساقی بیا که از مدد بخت کارساز
کامی که خواستم ز خدا شد میسرم
جامی بده که باز به شادی روی شاه
پیرانه سر هوای جوانیست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر که من
از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
شاها اگر به عرش رسانم صریر فضل
مملوک این جنابم و مسکین این درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم
ور باورت نمی‌کند از بنده این حدیث
از گفته «کمال» دلیلی بیاورم:
«گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم»

 منصوربن محمد غازیست  حرز من

و از این خجسته نام بر اعدا  مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود
و از شاهراه عمر بدین عهد بگذرم
گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه
من نظم دُرّ چرا نکنم از که کمترم
شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه
کی باشد التفات به صید کبوترم
ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود
در سایه تو ملک فراغت میسرم
شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گویی که تیغ توست زبان سخنورم
بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح
نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوی تو می‌شنیدم و بر یاد روی تو
دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم
مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست
من سالخورده پیر خرابات پرورم
با سیر اختر فلکم داوری بسیست
انصاف شاه باد در این قصه یاورم
شکر خدا که باز در این اوج بارگاه
طاووس عرش می‌شنود صیت شهپرم
نامم ز کارخانه عشاق محو باد
گر جز محبت تو بود شغل دیگرم
شبل الاسد به صید دلم حمله کرد و من
گر لاغرم وگرنه شکارغضنفرم
بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست
تا دیده‌اش به گزلک غیرت برآورم
بر من فتاد سایه خورشید سلطنت
و اکنون فراغت است ز خورشید خاورم
مقصود از این معامله بازارتیزی است
نی جلوه می‌فروشم و نی عشوه می‌خرم
**********************
این مصرع را هم  ازخرمن جافط برمی چینم وعرضه می دارم:

«ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر»

ای کاش ذره ذره شوم من برای تو

 


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

اشاره:

ازمهم ترین تفاوت های بنیادین تمدن موجود با تمدن موعود ، این است که :تمدن موجود ، تمدنی "بشری" وتک لایه انگار است .حال آن که تمدن موعودِ ادیان ،تمدنی "انسانی" بوده و همه ی سطوح وساحت های انسان را تربیت وتعالی می بخشد.  اکنون مثنوی "صبح انسان " نیز ناظر بر همین معنا بوده وشعر بشارت باری ست در برابر مثنوی"عصربد" که پیش ازین آوردیم

 

***

عصربد گرچه بَتَر خواهد شد

این سیه نامه، سحر خواهد شد

 

گرچه بد گفته  و بد می بینم

من به پایان بشر خوش بینم*

 

هرشبی صبح امیدی دارد

"عصربد" نیز نویدی دارد

 

بعدازین عصر که درخسران است

عهد ما عهدِ "خودِ انسان" است

 

آی انسان که تورا گم کردیم

ما به  تقویم توبرمی گردیم

 

عصر تاریخ سفالی طی شد

نقش بر کوزه ی خالی طی شد

 

این تَنستان به هدف خواهد رفت

نه به فرجام علف خواهد رفت

 

آی انسانِ به گِل مانده هنوز!

پشت دروازه ی دل مانده هنوز!

 

نکند صرف سفالان بشوی

طعمه ی دشت شغالان بشوی

 

این نه هنگام تنزل باشد

عصر ما عصر تکامل باشد

 

می شودما به خدا برگردیم

وقراراست ! که مابرگردیم

 

****

عصر پایان بشر نزدیک است

صبح انسان چقدَر نزدیک است!

 

صور،دردست ملک آماده

نقش ها درملکوت افتاده

 

این همان مرحله ی پایان است

وخدا منتظر "انسان"  است

 

نکند در دلتان غم باشد

نکند شادی تان کم باشد

 

های! آیینه ی شاهنشاهی

صورتی بهتر ازین می خواهی؟

 

به خدا چشم تو واخواهد شد

دل ماجای خدا خواهد شد...

 

چون خدا در دلِ آدم باشد

می شود چیزِ دگر کم باشد؟!

****

ما جنینیم وپلیدی داریم

جشن میلاد جدیدی داریم

 

بازکن صفحه ی تقویم ات را

 گوش کن سوره ی تکریم ات را

 

عطر گل وقت سحر می بارد

سحر این سوره شنیدن دارد

 

تپش جان جهان گوش کنید!

از رگ گردنتان گوش کنید:

 

ایها الناس! چرا   غم دارید؟

تاخدا هست چه ماتم دارید؟!

 

دنیا قصه ی تکراری نیست

هدف از قصه، گرفتاری نیست

 

آب در چشمه ی معنایی هست

آخرِ قصه خبرهایی هست

 

تا دراین پیله واین پنداری

این چنین نیست که می پنداری

 

عالم پیر،جوانی دارد

عید نوروزِ جهانی دارد

 

دلِ من! آینه راسر زده ای؟

بازشو! باز که چنبر زده ای!

 

سفره کو؟آینه؟ قرآن ؟شب بو؟

عیدشد!...سفره ی نوروزت کو؟

 

خبر فجر به بامت نرسید؟

بوی یوسف به مشامت نرسید؟

 

شک  دراین کوزه ی خالی کردی؟

توهمینی؟! چه خیالی کردی؟

 

چشمه ای هست دراین آبادی

ازچه رو تشنه به خاک افتادی؟

 

آی قحطی زده ها! انسان ها!

یوسفی هست دراین زندان ها...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*گرچه بدگفته وبد می بیـــــنم    من به پایان بشــــــــر خوش بینم

پاسخ اینهمه بد "انسان"است    بهترین فلســـفه این برهان است:

گرخدا درگِلِ انســـــــــان بدمید    پس دَمِ آخــــــــــــرِ ما   باید دید !

چون  دم اولِ  ما حــــــق باشد     دم آخــر، همه "یاحق" باشد(!)...

عصـــــــــــــربد جای  تامل دارد     خـــــــــار اگر هست سرِ گُل دارد

ریشه گُل،سرگُل وآخر همه گُل    این جهان گُل شود آخر در کـــــلّ

تنِ پر تیــــــــــــغ، سرِ  گل دارد     باغبان  خوب تحمـــــــــــــّل دارد

 


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

شب اگر پیش تو قبحی دارد

سحری دارد وصبحی دارد

 

سحری هست! خدا می داند!

خبری هست! خدا می داند!

 

با وجودی که سیاهم ـ سردم

سحری هست که حسّش کردم

 

ایهاالناس! مهیا باشید!

صبحدم خواب مبادا باشید!

 

صبحدم خواب حرام است اَلیوم

کارِ شب نیز تمام است  الیوم

 

زود باشید کمی دیر است این

آخرین رکعتِ تغییر است این

 

این نسیمی ست که ردّ خواهد شد

"عصربد" حبس ابد خواهد شد

 

فرصت خوب شدن ردّ نشود!

حالتان تا به ابد بد نشود!

 

بشتابید! زمان آخر شد!

آه ، گفتم من وقلبم سِرّ شد

 

در دلم سُمّ ستوراست انگار

ضربان های ظهور است انگار

 

امشب آشفته ی گیسو شده ام

زخمیِ گوشه ی ابروشده ام

 

گوش کن! وقتِ کمانی داریم

نه جز این خط ونشانی داریم

 

مابه پایان زمین نزدیکیم

وبه آن صبحِ برین نزدیکیم

 

وقت اندیشه نداری دیگر

تو، به جز ریشه نداری دیگر

 

نوحِ طوفان زده باید باشی

نه به کوه آمده باید باشی

****

عصر"اندیشه" به پایان آمد

صبح شد! "دیده" به میدان آمد

 

صبحدم چشم سیاهت واکن

این جهان آینه دارد ـ "ها" کن!

 

تو،به گیسوی خدا خوابیدی

اندکی خوابِ پریشان دیدی

 

بازکن نرگس خوشبین ات را

پس بزن خنده ی شیرین ات را

 

ای دل ای داغ شقایق دیده

دیده!  ای سرمه ی شب برچیده

 

تازه کن سرمه ی چشمانت را

مژدگانی بده مژگانت را

 

گوشه ی ابروی یار آمده است

خبر چشم خمار آمده است

 

عاکف میکده باید باشی

مستِ مست آمده باید باشی

 

سرِ پیمانه نداری برگرد

دل دیوانه نداری برگرد

 

تازه اول قدمِ این راه است

اولِ اولِ بسم الله است

 

تو و من ، او، همه ـ انشاالله

هرکه دارد سرِ "ما" بسم الله

****

ای خداوندِ احَد!  بد کردیم

مابه دامان توبرمی گردیم

 

آه از جور زمان یا الله

غُرَما شد دلمان یا الله

 

دیگر از تیغ وطلا خسته شدیم

دیگر از غیر تو ما خسته شدیم

 

خسته روح  از سده ها بر گشتیم

مثل  غارت زده ها برگشتیم

 

آدم آن روز که گفتی تو" اَلَست"

مست پیمان شد وپیمانه شکست

 

ما هم آن وارث آدم هستیم

گر شکستیم، زدستت مستیم

 

باز پیمانه تمــنا   داریم

ربنا!  حالِ "ظَلَمنا" داریم

 

تو نبخشی، که ببخشد ما را؟

چه کنی این همه انسان ها را؟

 

ما  تباهیم ـ خودت می دانی

بی پناهیم ـ خودت می دانی

 

از دل هم، همه طرد آمده ایم

کس به کس رحم نکرد آمده ایم

 

تو بفرما ، تو که الرّحمانی

تو که درد همه را می دانی...

 

****

گرچه بد کرده ولی بیداریم

ماشهیدان خدایی داریم

 

چارده قرن، سیه پوشیدیم

اشک حسرت چقدَر جوشیدیم

 

اینک آن صبحِ سپید آمده است

چشم یعقوب به دید آمده است

 

غم مخور گرچه زمین خشکیده

بوی یوسف همه جا پیچیده

 

لشگر آدم اگر خورده شکست

علَمی هست وعلمداری هست

 

آدمِ خســـــــته ! بیا برگردیم

کو  درِ بسته؟ بیا برگردیم        

                                     آذر1393         


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)
   1   2      >