سفارش تبلیغ
صبا

مهدی مشکات ـ شعرونظر

عصربد

عصر من عصرِ دَدی شد دیگر
دنیا جای بدی شد دیگر

چه کسی هست که راضی باشد؟
یا نه در حسرت ماضی باشد؟

دیده، دروازه ی کثرت شده است
زندگی مایه ی حسرت شده است

هیچکس مال خودش نیست-ببین!
واقف از حال خودش نیست-ببین!

همه سودای تنوّع دارند
همه یک جور تصنّع دارند

چه کسی از تهِ دل زد لبخند؟
واقعاً هم «دل خوش سیری چند؟»... *

...............

*عصرِ «انسان همه اش تیپ و تن است»
عصر من عصرِ حراجِ بدن است

عصرِ بیگانگی از همدیگر
عصر "بحران هویت" پرور

عصر خون، عصر جنون، عصر تفنگ
عصر ما: عصر اصالت با جنگ

پیچ درپیچ ترین دوران است
عصر ما گردنه ی حیران است

حالِ انسانِ ز خود خورده شکست
اولِ سوره ی عصر آمده است

همه یک جور به دل وایه شدند
وای!مشمول همین آیه شدند!
.................
*
عصر ما عصر «منم» شد دیگر
حرف اصلی «چه کنم؟» شد دیگر

این که ما، در «چه کنم»ها شده ایم
مال آن است که تنها شده ایم

پیشتر: من، تو، همه «ما» بودیم
قطره قطره، همه دریا بودیم

می نشستیم اگر روی گلیم
زندگی حال خوشی داشت قدیم

همگی «من منِ»مان یک «من» بود
چلچراغ دل مان روشن بود

ولی امروز...عجیب است امروز!
آدمی زاده غریب است امروز!

همگی صیغه ی مفرد شده ایم
خودمان با خودمان بد شده ایم

شمع جمع همه ی ما «من» شد
مشکل اینجاست ببین! روشن شد؟!...

برق آمد همه خاموش شدیم
همه در لانه ی خود موش شدیم

وای!مردم چقدَر دلسردند!
همه در پیله ی  خود کِز کردند

هیچکس فکر کسی نیست چرا؟
مرد صاحب نفسی نیست چرا؟
................
*عصرِ این زنده به گوران بدن
عصر دخترکشِ خوش تیپِ خفن

عصرِ «هرکس به خودش مشغول است»
عصرِ«خوشبختی انسان پول است»

عصرِ سطحی شدن اندیشه
عصرِ پیچیده شدن بی ریشه

عصر من: عصر تهی، عصر زرنگ
عصر دزدیدن افکار قشنگ

عصر سوداگری علم و هنر
عصر من: عصر ببین! عصر بخر!

عصر شک، عصر تَرَک، عصر نزول
عصر نسبیت اخلاق و اصول

عقلشان آلت شک در حق است
چقدَر حالتشان هم شق است!

عصر شک کِشتن ومطلق چیدن
خلق را مثل خود احمق دیدن

عصر خون در قدحِ می کرده
شرم را خورده حیا  قی کرده

قرنِ قانونیِ کشتارگری است
جنگ با بوق حقوق بشری است

قرن«شورای ملل،اِل کرده»
سنگ را بسته و سگ ول کرده

قرنِ «با ما که نباشی ردّی»
پیش ما خوار نباشی سدّی...
..........

.............

 *

این زمین گرچه هبوط آباد است

عصر ما عصر سقوط آزاد است

غوز بر غوز طبیعت آمد
آی آدم! چه به روزت آمد؟!

آه مردم چقدَر مظلومیم!
واقعا ما چقدَر محرومیم!

از طبیعت به تباهی شده ایم
یعنی از چاله به چاهی شده ایم...

عصر پرکندن ِمرغ ملکوت
عصر آبادی دشت برهوت

عصرِاصراربشربر«ماندن»
بعد در،ماندنِ خود درماندن

عصرمن درپی «حال »آمده است
دایما حال به حال آمده است

مرغ دل جوجه ی ماشینی شد
دود درچشم جهان بینی شد

عصرآلودگی وماشین است
عهد بوقی که شنیدی این است!

عصرِ «بی تکنولوژی ما گیجیم»
بی وسیله همگی افلیجیم

قوم من «قوم بنی هِندِل»شد
پس چرا دیدن شان مشکل شد؟!

کس دلِ شاد ندارد دیگر
وقتِ آزاد ندارد دیگر...

عصرِ «بی دغدغه شب سر نشود »
کام بی وام میسر نشود

عصر «دنیا نه به این سادگی است»
قرن قسط و عقب افتادگی است

قرن من در «قفسِ آهن» شد1
چشم آزادی ِما روشن شد!

عصر تن خرج تمنا کردن
عِرضِ خود خرج عَرَض ها کردن

چاپلوسی نکنی: درگیری
زیرمیزی ندهی: می میری!
...................

*عصر پُر خوردن و پُر خندیدن
باز از دست فلک نالیدن

عصر تولید،تقاضا، خواهش
عصر آسایشِ بی آرامش

عصر تن،عصر طنین، عصر شلوغ
عصر دریک کلمه: عصر دروغ

عصر «من»،عصر «تو»: آغاز فراق
عصر «آزادی زن!»: عصر طلاق

 عصر وجدان کُشِ خیلی معمول:                                                                                                                                                                                                                 قتل آرام جنین با آمپول!....

عصر من تنگ غروب است انگار
همه جا رنگ غروب است انگار

عصر تنهایی و بی پیوندی
عصر پاییزیِ تک فرزندی

آه مردم! چقدَر بد کردیم!
عصرِ سردی است- بیابرگردیم.....

**********

**********

**********

علم با عقل ِحکیمش خوب است
زندگی حال ِقدیمش خوب است

ما که اینقدر به خود بدکردیم
می توانیم به «خود» برگردیم

این نه معنای قدیمی شدن است
این حکیمانه صمیمی شدن است

جای آنی که تلاطم بکنیم
می شود باز تفاهم بکنیم

کوچه ها را همه جارو بکشیم
آی همسایه! بیا «هو»بکشیم

همه در خانه ی هم جا دارند
بچه ها «لِی لِیِ» خود را دارند

عصر، فالی بزنم می آیی؟
دارِ قالی بزنم می آیی؟

خانه را ساده کنم باز چطور؟
چایی آماده کنم باز چطور؟

با همین لهجه ی بومی خوب است؟
جمعه «حمام عمومی» خوب است؟

حاضری با همه ی اهل ادب
در محل «دوره» بگیریم سه شب؟ 2

عوضِ آنکه به کنجی بخزیم
نظرت هست که نانی بپزیم؟

هیزمش با تو، تنورش با من
آرد: یک من تو و من هم یک من...

این که گفتم مثلی با نمک است
زندگی دغدغه ای مشترک است

تا نمیریم در این مرگامرگ
توبهاری شو ولوبایک برگ

مطمئنم به تو بااین درکت
ازخدابرکت وازماحرکت...

................................................
پاورقی:

1ـقفس آهنین:تعبیر پیش گویانه ی ماکس وِِبِر  ازجهان بیچیده ،دیوان سالار و زندان گونه ی قرن بیستم

2ـجای این «تی.وی ِ»دلگیر ودلنگ

پایه هستی بدهم طرح قشنگ؟:

تو و من با همه ی اهل ادب

درمحل «دوره »بگیریم سه شب

سه شبِ هفته صفایی بکنیم

درد اگرهست دوایی بکنیم

کوچه آبادی ِدیگر بشود

مثل یک خانه ی صد در بشود

همه اعضای دل هم باشیم

باز هم بچه ی آدم باشیم
                                   آبان1393/مهدی مشکات

..................................................................................

1. به جز این جمله (دل خوش سیری چند) کلیه ی عبارات دیگر که در گیومه آمده است متعلق

به سراینده بوده و اقتباس از کس دیگری نیست  



ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)